زير سايه خورشيد
در قدمگاهم كلماتي ست كه بر سنگفرش
سرخ و سفيد پراكنده اند.
هر تكه سنگ هجايي است بر لب ميدان كه
فريب زندگي را چشيده است و با خود بازگو
مي كند.
آشنايي غريب به من نزديك خواهد شد و
اتوبوسي مسافران را به مقصد خواهد
رساند
اين به هيچ جاي زمان برنخواهد خورد!
مرگ همچنان به تشنگي مفرطي دچار
است و زندگي از درد زانو رنج مي برد.
شايد آن آشناي دور تا حالا مرا ديده باشد
اما من هنوز
چشمانم را به كاغذ دوخته ام و به زندگي گوش
مي دهم ،
« زير سايهي خورشيد»
برای امام سجاد ع
شام ِ غم ! می رسی در شب ِ « شام»، کاروان ِ غریب تو از پشت
خم به ابرو نیاوردی اما ، خم شد از بار ِ غم پُشت ِ بی پُشت
شوق وصلت کشیدت به صحرا ، نه تمنای فردوس، زیرا
پیش از این ها بهشت خدا را ، ذید ه ای از شیار دو انگشت
ای به پای تو زنجیر، اُفتان ، ای زمشت تو تکبیر ، خیزان
با تو بر طشت غم گریه کردند ، آدم و نوح و موسی و زرتشت
ای که حق در صدایت رهاتر ! طور ، با سینه ات آشناتر !
از همان روز اول خداوند، آسمان را به بال تو آغُشت
واکن آیینه ات را ! که نورت ، نبض ِ این سنگ ها را ببیند
خطبه ات را بخوان! تا بیایی، سمت این فتنه با مُشتی از مُشت
پرچمت را به زینب«س» سپردی ، شام، را در نگاهت فشردی
مُردی از رنج ! اما نمردی ، صبر تو جبر زنجیر را کُشت!
یا علی