مانکن عاشق!
مانکن به خود قیافه ی سنگین گرفته بود
شاید دلش از این همه ماشین گرفته بود
رسمی تر از همیشه به یک مرد خیره شد
پیشا نی اش برای کمی چین، گرفته بود
مانکن، به جُم نخوردنِ خود عمق می دهد
اونیز،ژست یک بُت ِ سنگین گرفته بود
یک شاه ِ بی تکلف و یک قصر شیشه ای
با این خیال مسخره تسکین گرفته بود
او اخم کرده باز و به این فکر می کند
ای کاش از این قشنگتر آزین گرفته بود
هی بی هوا به سمت فروشنده تاخته!
هی مشتری به فحش، به توهین گرفته بود
خون ِغرور در شریانهای چوبی اش
از فرط خشم،حالت بنزین گرفته بود
یک شب که پشت شیشه ی ویترین دو دست را
سمت نگاه دختر کف بین گرفته بود-
عاشق شدو به کولی کوچک سلام کرد
کولی ولی دو چشم، به پایین گرفته بود
مانکن که خاطرات خوشی ازهوا نداشت
یک لحظه هم برای کمی بغض ،جا نداشت –
آهی کشید و گردو غبار از تنش وزید
دیگر به سنگ بودن خود اعتنا نداشت
هر چند،مملو از هیجان بود- گریه اش
مثل ِ تکان نخوردن ِ پلکش صدا نداشت
حسی عجیب در دل او قصد اوج کرد
در یک قفس که روزنه ای از هوا نداشت
عاشق شدو ،به نیت پرواز پلک بست
آدم شدو پرنده شدو شیشه را شکست
یا علی