پدرم از دو لول چشمانش به من نگاهي نافذ شليك مي كند و مي فهماند به من كه بي خبر از همه شده ام
همه بجز طبيعت !
من و پاييز ! دو عاشق سرگردان! با زنبيلي پر شده از ياس در دست ! ما چه انگار برهنه ايم و چقدر ثانيه
هاي كوتاه باهم بودن حواسمان را پرت كرده اند
چيزي بگو ! به اسكله ي لال، جان بده !
موجي به اين جزيره ي بي داستان بده !
ديريست، عطر خواب تو همبستر شب است
قدري به گاهواره ي بندر امان بده !
هم نيمه شب به اسكله ي ما سري بزن
هم زير دست حادثه ها امتحان بده !
يك عمر، در تو مكث نكردم كه نشكنم
من غرق مي شوم ، دو سه موجي زمان بده !
ساحل! تو نيز دور شو از سعي ما ولي
فانوس هاي تازه ترت را نشان بده !
با اين شناي هرزه به جايي نمي رسيم
لطفا اصول غرق شدن يادمان بده !
ياعلي