یک کوه ، انتظار
دیوار ها پرند ، از احساس ِ پل شدن
ای دست محو ! پنجره ها را ورق بزن !
با انعکاس خنده ی تان روبرو شده ست
افتاده آفتاب ، به لکنت که من .. م .. من ...
باران گرفته دست تو را خا نه می برد
پوشیده امتداد لطیف تو را به تن
پیوند با ترنم ِ انگشت های تو ست
شوقی که هست در دل ِ هر قطره غا لبا
آتش، نگاه توست ، و شاعر منم ولی
از لمس ِ نور ، لالم و سر شارم از دهن
سرد است بی «خیال» تو شب ، ای ستاره باف !
در ا نجماد وا قعیت ها تبی بتن !
این روز ها که سعی من از خود بریدن است
یک کوه ، انتظار ، به با لم گره بزن !
یا علی
قسمتی از یک شعر بلند
شعر : حرکت دوم الحرکه الثانیه
شاعر : مظفر النواب متن عربی
چگونه هیجانی می تواند بود فی تلک الساعه حیث تکون الرغبه
آن هنگام که کبوتری باشی « فحل حمام»
در دامنه ای دوردست فی جبل مهجور
که دو بال آتشینت را پنهان می کنی و اضم جناحی الناریین
درآن پیچ و خم راز ناک علی تلک الاحجیه السریه
تکان می دهم سیب های وحشی را و اریج التفاح الوحشی
چونان گرگی سرشار از لذت یعض کذئب ممتلئ باللذه
دندان می زدم
اندوه کور بشری را می دریدم کنت اجوب الحزن البشری الاعمی
چون خرچنگی دریایی کالسرطان البحری
آنچنان که در شوق ازلی ام مکانی باشد کانی فی وجدی الازلی محیط
که رویا ی هزاران سال را یحلم آلاف الاعوام
در یک شب به خواب می بیند
و صدف ها را پرت می کند و یرمی الاصداف
بر کرانه ی ساحل علی الساحل
چقدر مرا از خودم شرمنده کرد کم اخجلنی من نفسی
آن هذیان بی نهایت با اندوه ملی اش هذا الهذیان المسرف بالوجع الاممی
من با خبرم که امسال فانی انتباء ان بذور اللذه
بذر های لذت زبانهایی سبز سر برآورده اند مدت السنه خضرا ء
و چنگالی در رحِم ِ جهان و شفرات فی رحم الکون
فرورفته است
سرورم ! .... مولای.....
کبوتران دامنه ی دوردست برگشته اند لقد عاد حمام الجبل المهجور
و سرگرم عادت رودخانه اند یمارس عادته النهریه!
« عادت رودخانه می دانی چیست؟ » هل تعرف عادته النهریه؟؟
......
...
لي حكمة المحكوم بالإعدام» « من یک اعدامی هستم»
ليَ حكمةُ المحكوم بالإعدامِ: من یک اعدامی هستم
لا أشياءَ أملكُها لتملكني، نه مالک چیزی هستم نه در تملک کسی
كتبتُ وصيَّتي بدمي: با خونم نوشتم وصیتم را
"ثِقُوا بالماء يا سُكّان أُغنيتي!" « بر آبها برانید با سکان ترانه ام »
ونِمْتُ مُضرّجاً ومتوَّجاً بغدي... و با پیراهنی پاره ، دوردست فردای خود خوابیدم
حلِمْتُ بأنّ قلب الأرض أكبرُ خواب دیدم زمین را که قلبش
من خريطتها، بزرگتر از نقشه اش بود
وأوضحُ من مراياها ومِشْنَقتي. و روشنتر از آینه ها و جوخه ی اعدام من !
وهِمْتُ بغيمةٍ بيضاء تأخذني چنگ زدم به ابری که برکندم از جای
الى أعلى به اوج
كأنني هُدْهُدٌ، والريحُ أجنحتي. چونان هدهدی که بادها ، بالهایش باشند
وعند الفجر، أَيقظني نیمه شب بودکه بیدارم کرد
نداءُ الحارس الليليِّ طنین پاسبان نیمه شب
من حُلْمي ومن لغتي: از خواب و شعرم
ستحيا ميتةً أخرى، : زنده خواهی ماند مرگی دیگررا
فعدِّلْ في وصيّتك الأخيرة، وصیت نامه ات را بنویس!
قد تأجَّل موعدُ الإعدام ثانيةً ساعت اعدام تو به تاخیر افتاده است
سألت: الى متى؟ پرسیدم: تاکی ؟
كتبتُ وصيّتي بدمي: وصیتم را با خون نوشتم
"ثِقُوا بالماء برانید برآبها
يا سُكّان أغنيتي!" با سکان ترانه ام
كلُّ قصيدةٍ رسمٌ ! هر قصیده تصویری ست !
سأرسم للسنونو الآن خارطةَ الربيعِ برای چلچله ها نقاشی خواهم کرد، بهاررا
وللمُشاة على الرصيف الزيزفون و برای عابرا ن پیاده روی « زیزفون»1
وللنساء اللازوردْ... و زنان « ازورد»
وأنا، سيحمِلُني الطريقُ و جاده مرا بدوش خواهد کشید
وسوف أحملُهُ على كتفي و من نیز او را
كلُّ قصيدة أُمٌّ هر قصیده مادری ست
تفتش للسحابة عن أخيها که ابرها را در پی برادرش می کاود
قرب بئر الماء: در نذدیکی چاه آب:
"يا ولدي! سأعطيك البديلَ «فرزندم!به تو می سپارم امانتم را
فإنني حُبْلى..."/ که آبستنم»
وكُلُّ قصيدة حُلمٌ: و هر قصیده رویایی ست:
"حَلِمْتُ بأنّ لي حلماً" « خواب دیدم که مرا رویایی ست
سيحملني وأحملُهُ که همدیگر را بدوش می کشیم
الى أن أكتب السطر الأخيرَ تا زمانی که سطر آخرم را بنویسم
على رخام القبرِ: بروی سنگ گور:
"نِمْتُ... لكي أطير" « بخواب رفتم... تا پرواز کنم »
... وسوف أحمل للمسيح حذاءَهُ الشتويَّ و برای « مسیح» چکمه ی زمستانی اش را خواهم برد
كي يمشي، ككُلِّ الناس، تا مانند همه ی مردم حرکت کند
من أعلى الجبال... الى البحيرة از بلندترین کوهها.... به سمت دریا چه
زیزفون: در ختی ست بدون میوه که شکوفه و گل سپید آورد