تبليغاتX
(غزلکده ) ! (شعرهای مرتضی حیدری آل کثیر)
شعر ومطالب ادبی

به نام خدا

بآل محمد عرف الصوابوا

و فی ابیاتهم نزل الکتابوا

هم حجج  الاله علی البرایه

بهم و بفضلهم لایسترابوا

 

 

 

(نام محمد آمدو شعرم وضو نداشت!!)

 

 

دنیا قرار بود ، شتا بش    با یستد

دریا چقدر نعره زد آبش بایستد

 

نور آمد از درنگ زمین پا شود ولی

شب خواست روی حرف شهابش  بایستد

 

ظلمت چقدر آینه را دست ِ کم گرفت

خندید و رفت بر لب قابش بایستد

 

تقویم ، جا نخورد ، همین طور می شمرد

تا اینکه خواست ، نبض حسا بش بایستد

 

وقتی خدا بهانه ی خود را صدا زد و

ما مور کرد، پای خطابش بایستد

 

 

آنگاه باد از حرکت باز ایستاد

وقتی که دست وحی تکانی به کوه داد

 

فرصت برای گوش نکردن نداشت ، مرد!

قدری وسیعتر شدو دقت به  خرج داد

 

(اقرء)!

            بخوان!

                    -  رگی به رگانش اضافه شد -

انگار نبض خاکی اش از حرکت ایستاد

 

نور انعکاس داد خدا را درون مرد !

خورشید را درون کلامش بجا نهاد

                 ...............

 

:(هر چیز در جزیره به یک سمت رفته است

 پرواز رو به مرگ و قفس  رو به ازدیاد

 

باید بخوانی از لب من این شهود را

تعریف کن تبسم ما را برای باد

................................

 

شاید خدا قسم به شب و ماه خورده بود

شاید قسم به(نون) و قلم! یا به (بامداد)!

 

 

 

شب پلک بست و مرحله ی صبحدم رسید

جهل از بشر رهاشد و دور ِ « قلم » رسید

 

اسلام ، با سلام ، سحر را صدا زد و

آنقدر نور داد ، که جامی به «جم» رسید

 

پر گار روی خط طلوع ایستاده بود

که آفتاب از دل یک پیچ و خم رسید

 

آن مرد بر مسیر زمان خط کشید و بعد

خطهایی از مسیح و یهودا به هم رسید

 

حالا هزار سال ، گذشته ست و نام او

با هر « درود » از دل کوی و حرم رسید

 

نام محمد آمدو شعرم وضو نداشت

 باید نماز خواند ، اذان قلم رسید

 

این شعر ، نامه ای شد و کوچید تا خدا

حالا اذان تمام شده ،

                               نا مه ام رسید!!!

 

 

یاعلی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:14  توسط مرتضی حیدری  |