( بنام خدا)
آه !
ای سرزمین انگور و زیتون
یادت نداده اند
بی آنکه نارنجکی گرمت کند
به خوابی کوچک قدم بزنی ؟
« یک آینه مقابل دنیا گذا شتند »
گنجشک ها که تخم به در یا گذاشتند
کفتارها به باغچه ها پا گذاشتند
ابری نبود، صاعقه ها ی منظمی
بر نبض ساقه های جوان پا گذا شتند
(تار )ش غبار بوده و پودش برنگ خو ن
پیراهنی که بر تن « قانا » گذا شتند
شلیک شد به سا حت سبز درخت ها
در « جمع ِ » ریشه و تنه « منها » گذاشتند
فرقی نداشت ریز و در شتش – گلوله ها
بر قلب شیر و چلچله ا مضا گذاشتند
در منتهی ا لیه « دو راهی » فرشته گان
یک آینه مقابل دنیا گذا شتند !
باران نبود ، از سر بی نظمی ِ زمین
دیدم که خاک ، بر سر دریا گذا شتند
حالا من آن درخت غریبم که بادها
رفتند و ریشه های مرا جا گذا شتند
یا علی