بنام خدا
از لبخندی که دوست دارد
بر لب تو بنشیند
تا گلی که دوست دارد
در دستان تو باشد
و تا شعری که برای تقدیم شدن به تو
آفریده می شود
می فهمم هیچ جای این کاغذ
در اختیار من نیست
برای کارون بزرگ که حالا تشنه ترین است
تو رودی ، مستی ات اما به اقیانوس پهلو زد
تو در یا نیستی اما ، خیالت سر به هر سو زد
اگر صیاد ناشی بر نگاهت ریخت، تو رش را
شبش غرق خیال و آرزو بر گشت و پارو زد
تو اشک عاشق پیغمبری بودی که از قو م اش
کنار دجله پنهان کرد و در اهواز ،سو سو زد
هنوز از موج هایت بوی حسرت می رسد زیرا
که آه ِ نفت کشها در شب ِ شور تو اردو زد
مگر برق نگاهت می خورد بر عرشه ی کشتی
که کاپیتان آن لنگر کشید از آب و زانو زد ؟
نمیدانم کدام آتشفشان را می بری با خود
که بالای ِ تو ابر از شوق، جای گریه می سوزد
و شاید(قو ) از اینکه مو ج چشمان تو را دارد
به سبکی ویژه آمد پر زند ، دستی به پهلو زد
بمیرم داری از شهر خود ت سر می روی ؟ آخر
کدامین دست از پشت تو بر قلب ِ تو چا قو زد؟