هو المحبوب
جادوشب است و مرگ‘ كمين كرده خنجري در دست!
در انتظا ر ِ كسي مانده با پري در دست !
نفس بريده و سر مست ،جزئي از شب نيز
كنار پنجره لم داده ،ساغري در دست !
خيال ِ كودكي من كه خفته كنج اتاق
دهان گشاده به خواب ِ كبوتري در دست!
ومن كه هر سر موي خيالم آبي بود
به آن اميد كه خورشيدي آوري در دست
-شكسته‘ منقلب‘افسرده ‘ چشم ها بسته!-
سر ِجنازه ي خود مانده با سري در دست
فقط تو بودي چشمان سرخ رنگ كسي
كه پا به سينه ي من برده ،
دفتري در دست!
تونیستی ولي آيينه اي كنار من است
كلاه كهنه ي جادوي ديگري در دست!
شكستم آينه را ديدمت چه نذديكي؟
تو در تب قلمی در سری ،دلی، (در دست)!
يا علي