هوالمحبوب
با سلام خدمت دوستان
بعد از سفر مشهد حالتی دست داده که بیشتر به این فکر کنم حالا که امام رضا ما رو تو فراخوانی عمومی اش جاداد کاری کنیم که به واعظ درونی مون هم گوش بدیم گاهی وقتا حقیقت شاعرتر از اونیه که بخوای خیالتو واسه به تصویر کشوندنش زحمت بدی
البته من تو یکی از شعرای کوتاهم نا خوداگاه به این نتیجه رسیدم
من
در خیال خود
هنرمندم و شاعر
چون خیال !حرف زدن بلد نیست
وفقط نقاشی می کند
و لی در حقیقت خود نه!
حقیقت آنقدر شاعر است و هنرمند
که در برابرش آیینه ای بیش نیستم!
آیینه ای هم که می گم کارشو مثل بقیه خوب بلد نیست یکی رو میخواد که دستشو رو شونه هاش بذاره واسه اینکه مدتیست فهمیده که تا خودش خودشو نبینه نمی تونی حقیقت خودشو درک کنه!نمی خوام با این حرفام سرتون و بدرد بیارم یه غزل بخونید
این از اون غزلاست که با صدای بلند خوندنش حکم یه خونه تکونیه حسابی واسه من داشته
«نماز، انتظار، امید ،آزادی»
امشب به پاي موج ، پايم را ببنديد، هر چند در يا قاتل پيوند با شد
بايد به چالش بردن ماهيت من ، آنورتر از محدوده هاي پند باشد
با نيت ديوار ، دنبالم نگرديد، تكليفتان روشن كه تاريك است نو رم
من اخم ناموزون تاریخم که جایش ،باید در آتش بازي لبخند باشد
در شاعران ميراث خود را كشف كردم ،كم كم ولي در حرف هاشان لغزش افتاد
بويم درون فكرها شان نيست ، شايد ،در چاه او هامي كه مي كندند باشد
هم بازياني چند با من د ست دادند ،هر شب يكي شان با دلم هم سفره مي شد
صبحانه اش بمب و كباب آدمي بود ،شامش مگر خون و خوراك گند باشد !
نورم به روياها تعلق دارد اما، در «يازده گهواره » بويي از تنم بود
بويي كه با تبخير تيزش مي توانست ،با ساقه ی خورشيد ، همپيوند باشد
مي خواستم باران رهايي باشد اما ، گويي هزاران سال بر من پيله باريد
معلوم شد شايد خروش باد ها هم ، بر گيسوان نخل ، يك ترفند باشد