هوالمحبوب
باز هم با یک شعر آزاد ودوتا غزل در خدمت دوستان هستیم
(مه)
باتمام برهنگی اش
پوشانده است ،سینه ی شهر را
ودر سکوت سنگینش
تصویرها
متوقف می شوند
وجهان بر شانه ی زمستان ،
ایستاده!
چونان کبوتری
نشسته !َ
آب می نوشد!
واما دو غزل مربوط به سال ۸۱
در اين طوفان كه شايد ازد يارمرگ مي آيد
تمام لحظه ها طبق قرار مرگ مي آيد
شب است و من به زير پاي خيس ابرها حيران
وشايد قطره اي در اسستتار مرگ مي آيد
نهاده دست در دست در ختان كولي پاييز
به سمت انتظارم با وقار مرگ مي آيد
مرا در وحشت دنيا سر باز آزمودن نيست
نفس در سينه ام از اعتبار مرگ مي آيد
همان روزي كه بر من پشت كرد آيينه فهميدم
دل حيرت مدار من به كار مرگ مي آيد
ودو را نها كه چون فريادي از من رد شد وحالا
طنين عمر من از كوهسار مرگ مي آيدصدايي نيست ،غير از شيهه ي اسبي كه بي ترديد
بجاي جاده از سمت غبار مرگ مي آيد
من اينجا مي نشينم زير بار كوله بار خويش
سواري دير يا زود از ديار مرگ مي آيد
بوده لحظه اي خودت را،روي شانه برده باشي
پيش از آنكه مرگت آيد ،نذد خويش مرده باشي
در سپيده اي كه باران سر به كو چه مي گذاردجان خسته را به دوشِ آه خود سپرده باشي
حتم داري اين طپش هم خوانده در دل تو وقتي
دست سبز مرگ خود را لحظه اي فشرده باشي
تن به شعله مي سپارم چشمه مي شوي مباداتا شكايت عطش را پيش گريه برده باشي
من كه سايه ي تو هستم مي شود مگر به در يا
رفته باشي و مرا هم با خودت نبرده باشي ؟
هر چه مي نويسم امشب باز هم رهايم اي دام
خاك بر سرم مبادا دا نه را تو خورده باشي؟