مه،راز آمدنت را
از سريرتوري رؤيا مي گذراند
و من از دريچه به خواب شگرف درختان چشم دوخته ام
و به بادي كه بلندترين كنسرت خدا حافظيست
مي گويم:
سلام !
بغضي گلويم را مي فشارد و مي گويد
جايي براي نفس كشيدن انتخاب كن
نمي دانم !
در چشمانت !
زير قدمهايتف !
در گيسوانت !
حتما" بايد جايي براي نفس كشيدن باشد
گم مي شوم در گيسوانت
پيدايم مي كند بادهاي بازي گوش
و پاك ابرويم مي رود
از اينكه نتوانسته ام ميان اين همه طناب
داري براي خودم بر پا كنم
بغضي گلويم را مي فشارد و مي گويد:
جايي براي نفس كشيدن انتتخاب كن!
من به خود مي گويم:
به دار نفسهايم
آويخته خواهم شد
ر باعي ها
بر ماسه كه دست ميگذاري( دريا ) ! هرموج رسد ،تو ميشماري (دريا)! يك عالمه جوهر نوشتن در توست اصلا تو مگر سواد داري دريا؟
از بس كه شبيه ماه هستيد شما در حافظة ي همه نشستيد شما
از بابت آشنايي شما خوشبختم من پنجره ام ،ولي ببخشيد!شما؟!
از اينكه شكوفه اي در ابيات شماست يك بيست ،جلوي ادبيات شماست
از اين رده بگذريد اما دم در يك هندسه مشتاق ملاقات شماست
در پناه حق باشيد