۰ هو ا هوا لمحبوب
دو دوستان سلام با دو غزل تازه آمدم كه مربوط ميشه با دو سال پيش
ام يدوارم لذت ببريد راستي پيام يادتون نره
اعتماد
ن نگو كه جان به لب آ نشب چرا نياوردم
غبار بود و تو را من به جا نياوردم
ن نخواندمت ولي آ ن لحظه آنقدر حسرت
به دل چكيد كه تاب صدا نياوردم
به بياد روي كسي جز تو بوده ام هر گاه
درون آينه خود را بجا نياوردم
شب است و رقص در ختان وباغ رو به زوال
و و من كه روي لبم جز دعا نياوردم
براي اينكه نيفتي تو هم به دام خودم برايت امشب از آن سيبها نياوردم
-
-
بلند ماه من امشب بيا به چشمه كه من
-
براي تو غزلي عاشقانه آوردم
-
-
نترس راه بيفتم چو سايه پشت سرت
-
ببين كه با خودم اين دفعه پا نياوردم
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
غول درد
-
-
ترانه خواندو در آواز سرد يلدا مرد
-
نگاه پنجره ا ي بود ورو به فردا مرد
-
-
به احترام تو مي خواست يك دقيقه لال شود
-
نشست وشانه به گيسوي باد زد، تا مرد!
-
-
كسي كه كفش تكاپوي باد مي پوشيد
-
كنار صخره ي سرد سكوت دريا مرد
-
-
در انتظار تو باريد و زير پاهايش
-
بنفشه سبز شد و ايستاده بر پا مرد
-
-
چرا نبو سمت اي مرگ ياريم كردي
-
وبخت سوخته كاري كه كرد تنها مرد
-
-
-
هنوز روي شبيخون خواب من جاريست
-
كه بود گفت:كه كابوس سرد يلدا مرد؟
-
-
چنان به روي عذاب خودم نياوردم
-
كه دردم از گله دق كرد و روي حاشا مرد
-
-
-
! آ آهاي مردم بي درد! با خبر باشيد
-
كه شاعر هيجان، غول درد ،در جا مرد
-
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:27  توسط مرتضی حیدری
|