حس حیات
پر است خاطرم از حس شعله حس حيات
در التهابی از آغاز باز گشت صدات
رها درون اتاقی که پنج در دارد
وتو که آمدنی هستی از تمام جهات
وشب که کاشف تر کيب اشک و تنها ييست
به هيئت قلمی آمد از دل ذرات
به لغزش آمد و مکثی گرفت و بعد از آن
چکاند قطره به شکل علامتی که صفات -
برای آمدنش صف زدند تا اينکه
به لحن دکلمه بوی تو ريخت بر صفحات
خيال چشم تو در بغض دفترم جاريست
مباد نگذرد از پلک او طنين نگات
جهانی از ابديت چکيده بر ورقی
که مست می شود از نشت روشن کلمات
وشب که شاعر لبخند های حادثه جوست
تو را به به دوش می آيد مسيح آينه ذات
نگاه پنجره در بهت کوچه می بالد
وسنگفرش که يک لحظه کرد حس حيات!